امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

امیر علی هستی مامان و بابا

دغدغه های این روزهای پسری

سلام به گل پسرم که بالاخره دیروز با اموزش های اینجانب تونست بگه مامان روزت مبارک اخ که چه قدر بهم مزه داد و خستگیو ازتنم دراورد.این روزهای گل پسری با سوالات مختلفی از مامان و بابا میگذره نمونه پرسشهای شما از ما: مامان پنگوئن چی میخوره؟ کبوتر چی میخوره ؟ ماهی ها چی میخورن؟ عاشق حیوونا هستی و برات سواله که چی میخورن.قربون این پسر کنجکاو برم . چند روزه که دوست داری فیلمهای بچگیتو ببینی و تا میام سر لپ تاپ میگی برام فیلم تولد بزار فیلم علی علی رو بزار عاشق شبکه پویا و مخصوصا کارتون پلنگ صورتی هستی دیگه اقا شدی و میری تو اتاقت با اسباب بازی هات بازی میکنی.خیلی تمیز غذا تو میخوری و اصلا ...
11 ارديبهشت 1392

اولین پست بعد از سال جدید

عزیز مامان هرروز اتفاقات تازه در زندگیمان در جریان است و ان هم بزرگ شدن و شیرین زبونی شماست.این روزها وقتی ازت اسمت را میپرسند میگی علی علی و نمیتونی امیر را تلفظ کنی.تعطیلات عید با مامان جون به بندر انزلی رفتیم .اولین عیدی بود که عیدی دادن و گرفتن را خیلی خوب و حرفه ای انجام میدادی . هروقت بابایی عیدی میداد به شما هم باید میداد چون میدونستی با پول میشه تفک(پفک)خرید. این روزها در حال تدارک برای جشن تولد ٣سالگیت هستم .امید وارم اون چیزایی که از مدتها قبل تو ذهنم داشتم را بتونم به عمل برسونم.٢٤ خرداد امسال مصادف با روز انتخابات هست و بعید میدونم تو همون روز بتونیم جشن بگیریم . اتفاق مهم دیگه اینکه خاله مریم در ازمون دکتری ...
8 ارديبهشت 1392

آش ترخینه

عزیزکم دیشب جایزه ،گذاشتم که بری حموم، آب بازی .تو حموم دو تا سطل اسباب بازی داری که مخصوص اب بازی هست انواع اردک قورباغه و ... . بعد از نیم ساعت بابایی با صدای بلند منو صدا کرد و گفت بدو بیا ببین گل پسر چی کار کرده بلللللله تموم شامپوی خودت و نرم کندده مامانو ریخته بودی تو یه لگن کوجیک و مشغول هم زدن بودی . گفتم چی کار کردی ؟گفتی دارم آش ترخینه درست میکنم .قیافه منو بابایی دیدنی بود هم عصبانی بودیم اخه تازه جفتشونو خریده بودم و هم از حرف تو خندمون گرفته بود. پسرم دامنه لغاتی که با حرف ه-ح شروع میشه برای شما با حرف خ شروع میشه دیشب موقع خواب میگفتی ماما بریم خال بخوابیم عزیزم رو کیبور هم حرف خ بین حرف ح و ه قرار ...
22 اسفند 1391

رفتن به دندانپزشکی

بالاخره مامانی همت کرد و پنجشنبه ٢٨/١٠/٩١ صبح زود امادت کرد و با اتوبوس و ... رفتیم دندانپزشکی  قبل از اینکه نوبتمان بشه فکر میکردی اون تو مهد کودکه چون  از در و دیوار عروسک و اسباب بازی اویزون بود ودر ودیوار پر از استیکر بود،هرکی میومد بیرون دستش بادکنک بود و شماهم بادکنک میخواستی.خلاصه به خیر گذشت و خانم دکتر گفت که دندونات هیچ مشکلی نداره .اتفاقا خانم دکتر شبکه سلامت هم میاد و درباره مراقبت دندانهای کودکان هم صحبت میکنه.اون روز خیلی خوب بودی و به خاطر طرح مجبور بودم با اتوبوس و تاکسی بریم که بسیار رعایت کردی و همراهی کردی قربون پسر موقع شناسم برم بووووسسس
12 اسفند 1391

فرهنگ لغت پسرم در 2سال و 9ماهگی

عزیزم این روزها خیلی شیرین وبا مزه شدی.منو بابایی مدام کلمات اشتباه تو رو با هم مرور میکنیم و میخندیم مثلا شما همه کلماتی که حرف ه دارند رو خ تلفظ میکنی حموم=خمووم هواپیما=خواپما هویزه= خویزه این روزها از بس این بابا مهربون شده هفته ای ٢شب میریم رستوران و شما عاشق پیتزا شدی و مرتب دستور میدی پیتزا میخوام اقا نوشابه بیار مامان خیلی نگران سلامتیت هست عزیزم
12 اسفند 1391

اولین خواب دیدن شما

عزیزم دیشب خیلی دیر خوابیدیم چون بابایی تازه نصف شب یادش افتاد چرخ گوشت بیاره و گوشتارو چرخ کنه ،ساعت ١٢ بود که رفتیم به رختخواب که شما شروع کردی به بازی افتادن روی ما و بپر بپر خلاصه فکر کنم ساعت ٢ خوابیدیم که نصفه شب با تکون خوردنات و گریت از خواب بلند شدم فکر کردم ج ی ش داری و بابایی رو بلند کردم بردت دستشویی مرتب به من میگفتی فیل کجاست؟ فیل کجاست ؟ من که غرق خواب بودم خیلی متوجه نشدم که منظورت چیه ؟صبح که اماده سر کار رفتن بودم به گمان اینکه خوابت عمیقه برق اتاق رو روشن کردم دیدم که زل زدی به سقف و بلافاصله ازم پرسیدی کلاغ کوجاسسس؟ اردک کو؟ مامانش کو ؟باباش کو؟؟؟؟؟؟ من که از خنده مرده بودم فهمیدم که خواب دیدی و بهت توضیح دادم که تو خونه...
9 بهمن 1391

اتفاق جالب

گل مامان پریشب ساعت ٣.١٥ از خواب بلند شدی و با گریه میگفتی میخوام برم پیش عمه زهرا ،برم پیش عمه زهرا .بابایی بنده خدا هم که تو اوج خواب بود بلند شو و شمارو برد دستشویی و یه نگاه به ساعت انداخت و به من گفت وای الی خواب موندیم بلند شو ساعت ٦.١٥ هست و سریع شمارو اماده کرد و برد پایین تا تو بغل عمه جون بخوابی .بعد دوباره منو صداکرد که چرا بیدار  نشدی و دیرمون شد و ساعت زنگ نزده و ....که من با نگاه ساعت متوجه شدم بابایی اشتباه دیده و ساعت ٣.١٥ نصفه شبه .  راستی میخوام از یکی از عادتهای شما موقع خواب بگم همیشه موقع خواب دستت رو میکنی تو آستین مامان و اروم اروم به سمت بالا میری و تا بازوی منو میگیری همونجا دستتو میذاری تا خواب...
29 آذر 1391